نامه سرگشاده !
یا نعم الحبیب
روزهای اول اصلا فکر نمی کردم اینقدر دوستت داشته باشم . آن روزها که هنوز ندیده بودمت. آن روزها وصف بزرگی و شکوهت دهان به دهان می چرخید ودیگران من را که از همه به تو نزدیکتر بودم خوشبخت ترین می پنداشتند.
راستش روزاولی که تو را دیدم بدجوری غافلگیر شدم. تمام ذوقم کور شد . تو اینقدر پیر و سالخورده بودی که از آن ظاهر مستعمل اصلا نمی شد باور کرد که تمام آنچه از خوبی شنیده بودم در تو پیدا شود .
اما روزها گذشت و کم کم تورا دوست می داشتم . کم کم میدان انقلاب با تمام آلودگی و ازدحامش برایم زیباترین میدان دنیا می نمود و خیابان 16 آذر با وجود سربالایی طولانی و خسته کننده اش ـ که اکثر روزها مجبور بودم آن را بدوم ـ برایم دوست داشتنی شده بود .
عصرهای چهارشنبه دلم می گرفت و دلتنگی غروب های جمعه ام را با شیرینی یادآوری دیدار تو در صبح شنبه تسلا می دادم .
حالا دیگر ظاهر پیر و شکسته ات فراموشم شده بود و اینقدر خوبی هایت را به رخم کشیدی که حتی بیش از پیش دوستت دارم .
سخاوتمندتر از تو ندیدم چرا که دوستانی به من عطا کردی که از هزاران گنج هم قیمتی ترند. ومن امروز با داشتن ده ها عزیز همسال چقدرغنی هستم !
این روزها که نمیبینمت دلم برایت خیلی تنگ شده !
دلم برای راهروهای تنگ و باریکت ، برای کلاس های سرد و گرمت ، برای نیمکت های نیمه شکسته و حوضهای نیمه خالیت تنگ شده . دلم برای شنیدن صدای خنده دوستانم که در جای جای کلاس ها و راهروها و حیاط تو می پیچید تنگ شده .
شاید باور نکنی اما دلم برای خودن غذای سلف آن هم با قاشق و چنگال پلا ستیکی هم تنگ شده است!
اما خوشحالم از این که این جدایی موقتی زود تمام می شود ومن دوباره به کنار تو بر می گردم .
راستی! اگرچه معتقدم تو تنها یک وسیله ای ، وسیله ای برای رسیدن به روزهای بزرگ ، برای فتح قله های بلند و برای کسب موفقیت های فراوان اما ،...
اما من همین روزهای ساده را با تو خوشبختم !
دوستت دارم !
به امید دیدار!
برای شناسوندن خودمون نه می خوایم پر حرفی کنیم و نه خودستایی !!