اسلایدهای بیوشیمی جلسه 2

ســــــــــــــــــــــــلام !! چه طورین ؟؟ خوب تر از قبل باشینا !!  کلی مخلصیم !

(Впереди. вы)  خدمت شما !! اینم از اسلایدهای جلسه سوم(که البته شمال مباحث جلسه چهارم هم میشه )  ( امروز ۳۰/۱۱ ) بیوشیمی که در مورد مبحث آمینو اسید و خانواده گرامشون بود

جلسه سه و چهار بیوشیمی

 ======================================================

پی نوشت : دوستان عزیزم ، من امروز رفتم بخش سایت دانشکده ، با مسئول فنی اش بحث کردم !!گفتم آقا یعنی چِیــــــــــــی !!! ما فایر فاکس میخوایم ! بعضی سایتا رو اینترنت اکسپلورر اصلا درست نشون نمیده ( من جمله سایت خفن خودمون !!) اما آقاهرو میگی !! قاطی کرد بدجور !! گفت : نخیر !! نصب کنیم که برید بازی کنید توش !!!! من اون لحظه :  گفتم فایر فاکس بروزره ها !! گفت هرچی میخواد باشه ما اجازه نمیدیم !! واس همین یه پیشنهاد براتون دارم ! این چیزی که بهتون معرفی میکنم نسخه پرتابل گوگل کروم هست ! پرتابل یعنی دیگه نیاز به نصب نداره !! همیشه بزارین تو فلشتون و وقتی میرین سایت اینو باز کنین !! فکر خوبی هستا !!

دانلود نسخه پرتابل کروم

 

                                                                    مرسی از همه

                                                     شاد ُ سالم و کلی موفق تر باشین !!

 

اس مثل استادیوم ، مثل استــــــــــــــــــــــقلال !!!!

ســــــــــــــــــــــــــــــلام به همگی !!! 

دیروز به اتفاق رفته بودیم  شکار الاتفاق !! 

هزارتا مسیر تو ذهنمون مجسم کردیم واسه رسیدن به آزادی اما دیدیم بهترین راه برای رسیدن به اون انقلاب اسلامیه !!! چیه بابا ! جو گیر نشین ! منظورم میدان انقلابه که اتوبوسارو موجود کرده بودن توش واسه رفتن به استادیوم !! اتوبوس حرکت کرد و تا خود استادیوم با  نازی جون دل میبری و امشب دل من هوس رطب کرده و کلی منکراتی همراه شدیم تا رسیدیم !! ( خود مونیما !!آزادی هم حال میده ها !!اونم حال از نوع  بندری !!!)

خوب ، بعد از کلی پیاده روی در استادیوم و گذر از گیت های امنیتی از جایگاه 2 وارد فضای داخل استادیوم شدیم .

تماشاگران خیـــــــــــــلی باحال و پایه توی هوای سرد اومده بودن عرب کشون و بالاخره بازی با شعار واویلا واویــــــــــــلا ، عرب ، بووووووووووووووووووق!! آغاز شد !!

اوایل بازی 2 تیم قصد محک زدن همدیگرو داشتن اما آرش برهانی -  طبق معمول – قصد بیشتر آشنا شدن با خودش رو داشت و همش سعی میکرد خودشو ( به جای مدافعان حریف ) غافل گیر کنه و از آفساید بیاره بیرون اما لامصب راه نمی داد !!

آی حمله حمله آرش باید گل بزنه اس اس برنده !! اما مگه گوش میده این بچه !! پرچمو فرو کرده تو آفساید بیرون بیا هم نیست  !!

اما بالاخره حرکات استقلالی ها جواب داد و در دقیقه 38  در یه حرکت کاملا پسی (!!) پاس به داخل و یه ضربه کوچولو از یرکوویچ توپو با تور آشنا کرد و باز تنین دلنواز و گوشنواز واویـــــــــــــــــلا ، واویلا ، عرب ، بوووووووووووووق !!!

نیمه اول با ادامه درگیری های مجتبی جباری در میانه زمین و آفسایدهای آرش برهانی به پایان رسید و خیلی چیز خاصی نداشت به جز کمر همتی که تماشاگران بسته بودند برای عرب کشی !!(آخه انصافا این عربا تو فوتبال زیاد زهر زدن بمون )

نیمه دوم رو خوب شروع نکرد اسنقلال و یعو دیدیم که ایـــــــــــــــــــی !! یه گل خوردیم !! قابل توجه  که بازیکن عرب رو زیر پیرنیش نوشته بود F16   و خواست خودی نشون بده که تماشاگرا از طرف همه ملت ایران خـــــــــــــیلی خوب ازش پذیرایی کردن !!

گل خوردیم ؟؟!! عیبی یــــــخ !! !! فدا سرت ! جبرانو بچسب !!

بعد از یه چند دقه فوقع ما وقع !! گل دوم استقلال توسط شماره 2 استقلال !! خســــــــــــــــــرو حیدری زده شد !!( بازم دو رو داشتی !!)

و دوباره واویـــــــــــــــــلا ، واویلا ، عرب ، بوووووووووووووق !!!

همچنان در حال مستفیذ نموندن تیم حیف بودیم که آرش حرکتی زد خفـنـــــــــــــا !! جو گیر شد و برای اینکه آفساید نشه خودش توپ گیری کرد و دریپ کرد و اومد تو محوطه و به قول گزارشگر فوتبالیستها  شـــــــــــــــوووتـــــــودااا !!!!!

گل سوم !! واویـــــــــــــــــلا ، واویلا ، عرب ، بوووووووووووووق !!!

و این شد که ما هم رفتیم آسیا !! قابل توجه بعضی ها !!

                              تــــــــــــــــــــــبریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک !!!

سربازان فاتح ارتش آبی ...

 

و ورود نودی ها به استادیوم آزادی !! واس حمایت از ایران و استقلال !!

جای دخترامون هم واقعا خالی !! دیگه ببخشین که استادیوم نمی تونین بیاین !! ولی ما پرچم رو از جانب شما هم بالا بردیم !!!


 همین جا هم همه  ی استقلالی ها با هم ورق دیگری از دفتر زندگی رو با هم ورق می زنیم !!

قهرمانان راه سخت را انتخاب می کنند !!


 

 

 

 

دفتر زندگی109

... ماهی وقتی در دریا شناور شد، ماهی است...

و قلب؛

وقتی در خدا  غوطه خورد ، قلب است...

امروز معارف ، انسان شناسی داشتیم .....

سلام .

این دفعه بی مقدمه ، تعارف و هرچی شما اسمشو بذارید  شروع می کنم ...

خوشحالم . خیلی . از اینکه یکی مثل  عرفان اسدی پور مرد بودن رو خوب بلده و یه پا مرده

خوشحالم از اینکه  عرفان اسدی پور اگه با کسی حال می کنه اگه کسی رو دوست داره عیان میگه ......

از این خوشحالم که  عرفان اسدی پور اگه از من میلاد بهروزی و یا از اخلاق و رفتار من خوشش نمیآید .. .اگه با من مشکل داره اگه حالشو بد کردم ، مثل نه ، عینِ یک مرد ، جلوم وای میسه ، با اسم خودش نظر میده و راحت حرفشو میزنه و پاشم وای میسه .

عرفان فقط و فقط می خوامت که اونقدری بودی که بگم آره عرفان اینجوری دیگه !!

تو مثل دوست نما هایی نبودی که جلوم ، پیش جمع منو ببوسی ، بام سلام احوال پرسی گرم کنی ،بگی بخندی ، تعریف کنی هندونه حواله من کنی  وپشت سرم ، تو پچ پچا ! تو خلوتا ، تو شب نشینی ها منو بکوبی و برام حرف در بیاری و بخوای دشمن تراشی کنی .

از دست ناراحت بودم و هستم که اون چرتو پرتو گفتی ، جواب اون حرفت هنوز هم همون به قول خودت بیانیه بلندبالامه و کوتاهم نمی آم .چون حق همچین استتتاجی نداشتی .   اما ... بازم باید بگم

مرسی از  تو ، عرفان جان  اسدی پور مرد بودن رو خوب بلدی و یه پا مردی ...کاش همه مثل تو بودند ! صاف و رو راست .

ما دو نفر با هم مشکلی دیگه نداریم

==================================================

پ ن : لازمه این حرفا اینجا زده شه تا یه عده بیاد دستشون چه خبره و کثافت چند روییشون بد حال به هم زنه !!!!

 پ ن ۲: اگه مایلید مدیر وبسایت عوض شه بگین تا پسشو به هرکی دوست داره بشه بدم . ظاهرا یه عده با این قضیه مشکل داشتن که نماینده عوض شده ، مسئول جزوه عوض شده و اما مدیر وبسایت نه ! هنوز نشده !  واسه درست کردن این وبسایت سعی کردم هرچی میشه انجام بدم. نظراتو اعمال کنم  ، سلایق رو در نظر بگیرم و هرچــــــــــی بلدم پیاده کنم و کاری کنم تا فضایی داشته باشیم  واسه مطرح کردن بیشتر نودی های دارو تهران در فضای سایبری. اما واقعا ، از ته دل ، مشکلی نیست  . با کمال میل تقدیم به فرد بعدی .. نوش جان !!

 

راه شهادت همچنان باز است

...یا تو

نخبه هسته ای بود و کارش طوری بود که برای سرکشی از آخرین پیشرفت ها و بازبینی جدیدترین موفقیت ها، زیاد ماموریت می رفت. محل کارش اما در آن ماموریت ویژه، چند ساعتی با تهران فاصله داشت.  القصه! روزها از پس هم می گذشت تا اینکه در مبارک سحری، بعد از وضو گرفتن با آب سرد که خواب را از چشمان خسته و به خون بسته اش جدا کند، جانماز را پهن کرد و ایستاد به نماز صبح روز جمعه . شب قبلش تا آخرای وقت، توی اتاق کارش نشسته بود به حسابرسی اوراق و بررسی پرونده ها که لاکردار یکی دو تا هم نبودند. از آن لحظه ای که خوابش گرفت تا آن دم که برای نماز صبح آدینه بلند شد، کلا شده بود ۴ ساعت، یک ربع کم! این را همکارانش شاهد بودند. همکارانی که حالا بعد از نماز صبح، خیلي زود خواب شان برده بود، و وقتی از خواب بلند شدند، مصطفی را ندیدند.تخت مصطفی بود، پتوی تا شده هم بود، متکای مرتب شده هم بود، اما مصطفی نبود.به موبایلش زنگ زدند. گوشی را جواب داد و گفت که در راه تهران است. گفت که بعد از ظهر، همین که کارش را انجام دهد، خیلی زود برمی گردد…

و بعد از ظهر، همین که کارش را انجام داد، خیلی زود برگشت. توی راه، همه اش داشت به همسرش و علیرضا فکر می کرد که در تقاطع 16 آذر و بلوار کشاورز، بعد از نماز، با هم قرار گذاشته بودندکه بعد از 10 روز، دقایقی همدیگر را ببینند، و دیدند!

 داشت به این فکر می کرد که توی این ۱۰ روز، که فقط توی همین ۱۰ روز، چقدر بزرگ شده علیرضا. داشت به سؤال همسرش فکر می کرد؛ مصطفی! برای چی آمدی این همه راه؟!… و داشت به جواب خودش فکر می کرد؛ حیفم آمد نماز جمعه ای را که «آقا» می خواند، نباشم.  یعنی می دانی! راستش، صبح، بعد از نماز صبح، دیدم توان ماندن ندارم! دلم پیش «آقا» بود. پیش نماز جمعه. پیش صفوف یک رنگ. پیش دعای وحدت. پیش خطبه ها. پیش قرائت سوره جمعه با ترتیل بی بدیل «آقا». پیش شعارهای قبل از خطبه.اصلا از تو چه پنهان، دلم نگذاشت بمانم. باید می آمدم. نمی شد بمانم. گفتم که؛ شاید دیگر فرصت چنین سعادتی نصیبم نشد

مصطفای شهید! ای مرگ آگاه!ای ستاره فدایی ماه!  چه خوب خبر داشتی از فردای قشنگ خودت. و چه اصراری داشتی بروی زیر سقف، جلوی جلو، آنقدر که «آقا» بشنود شعار توی دانشمند هسته ای، اما گمنام را که «ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند»، حتی اگر محل ماموریت نخبه هسته ای ما، بیشتر از ۴۰۰ کیلومتر با تهران فاصله داشته باشد. عیبی ندارد؛ پر می کند عشق، هر فاصله ای را...

قبل از رفتنت گمان میکردم دیگر شهادت تمام !هرچه بود در جبهه بود و جنگ اما حالا می دانم باب شهادت همیشه باز است ...

راستی مصطفای شهید! زیباتر از حسینی رفتن تو، در این چهل روز زینبی ماندن خانواده توست ،  زینبی ماندن همه خانواده های شهداست.

ما درود می فرستیم به مادرت، به پدرت، به همسرت، به علیرضای کوچک، به خانواده بزرگ شهدای هسته ای، به آرمیتای مهربان، که بادام زمینی هایش را فقط و فقط با بابایش خامنه ای، تقسیم می کند

گفت: "بابای ماست خامنه ای."

آری مصطفی! "ما رایت الا جمیلا"

play!

 

                     بچه ها مچکریم!

برنامه فیزیک...:))

سلام دوستان!!اوضاع بر وفق مراد هست آیا؟؟:))

قضیه از ای قراره که بخشی از آزمایشگاه فیزیک قبل از عید تبدیل شده به فیزیک تئوری!:))یعی اینکه خانم دکتر حجازی به جای خانم فولادی(مسئول آزمایشگاه) کلاس می زارن!

برنامه ی کلاس دکتر حجازی(فیزیک): چهارشنبه ها(تا قبل از عید) ساعت ۳-۵

اما فقط همین نیست!!!:|

دو روز شنبه و دوشنبه از هفته ی بعدبخش تئوریه آزمایشگاه فیزیک تدریس می شه که با توجه به برنامه ی آزمایشگاه های شیمی هرنفر گروه بندی می شه!:)) جای نگرانی نیست:)

یه خبر هم برای دوستانی که بیولوژی دارن:با توجه به کلاس دکتر حجازی در روزای ۴شنبه اون جلسه ی اضافه ای که دکتر سپهری زاده امروز خواستن رو گذاشتیم :چهارشنبه ۱-۳

دیگه خبری ندارم فعلا!!:))

                                                                                 همواره شاد باشید همتون!:)

بفرمایید آناتومی!

خبر فوری!

نمره های تشریح توی سایته سما

عملی یه نمره بیشتر از نظریه .....

بدوید که این نمره های درخشان از دستتون نره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دفتر زندگی 108

       رابطه ما انسانها با پدر و مادر !!!


تو ۳ سالگی " مامان ، بابا عاشقتونم"

تو ۱۰ سالگی " ولم کنین "

تو ۱۶ سالگی" مامان و بابا همیشه

  میرن رو اعصابم"

تو ۱۸ سالگی" باید از این خونه بزنم بیرون"

تو ۲۵ سالگی "  حق با شما بود"

تو ۳۰ سالگی "میخوام برم خونه پدر و مادرم "

تو ۵۰ سالگی " نمیخوام پدر و مادرم

رو از دست بدم"

تو ۷۰ هفتاد سالگی " من حاضرم

 همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم

 الان اینجا باشن  ...

 ..دلم براشون تنگ شده.....

گروووووووووه جزوه

سلام

در خصوص گروه جزوه لازم دیدم یه سر ی نکات رو متذکر بشم :

ـ من برای این طرح با سال بالایی ها مشورت کردم

.و خود اونا این طرح رو پیشنهاد دادن

(پس قبلا تجربه شده و کارآمده)


ـ از طریق مشارکت جمعی همه بچه ها جزوه نوشتنو یاد می گیرن.

ـ اگه همه شرکت کنن اون وقت این جزوه نوشتن

 میشه یه وظیفه ولی اگه فقط یه عده خاص داوطلب

 بشن دیگه این حس وظیفه وجود نداره....

میشه حس کمک به هم کلاسی...

که در اون صورت دیگه نمیشه قوانینی

 واسه جزوه گذاشت...

درضمن اون شخص اگه وسطاش کم بیاره

 خیلی راحت میکشه کنار چون مسئولیتی بر عهده اش نیست...

پس لازمه همه با هم این کارو انجام بدیم....

ممنون از همکاریتون

قول هایی که یه عاشقه به معشوقه(که از عاشقه بدش میومد)داده

امشب همه چیز روبراه است,همه چیز آرام آرام,باورت میشود؟

همه چیز را یاد گرفته ام و اگر یاد نگرفته باشم تمرین میکنم که یاد بگیرم

تو نگرانم نشو

دیگر یاد گرفته ام که شبها بخوابم با یاد تو,راه رفتن در این دنیا هم بدون تو یاد گرفتم

یاد گرفته ام که چگونه بیصدا بگریم,یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم بیصدا کنم

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی,یاد گرفته ام بی تو گریه کنم بدون شانه هایت

یاد گرفته ام که دیگر عاشق نشوم به غیر تو,یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم

تو نگرانم نشو,یاد میگیرم

یاد میگیرم چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن و جای خالیت را با خاطرات با تو بودن پر کنم

یاد میگیرم که بی تو بخندم,یاد میگیرم نفس بکشم بدون تو .... و به یاد تو

و مهمتر از همه یاد میگیرم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم

اما هنوز یک چیز است که یاد نگرفته ام و هیچگاه یاد نخواهم گرفت

چگونه... برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم

و نمیخواهم که هیچگاه یاد بگیرم

تو نگرانم نشو

فراموش کردنت را هیچگاه یاد نخواهم گرفت

D:

از زبان معشوق:

هوس تنهایی کرده ام.جای خلوتی میخواهم و صدای او

را که دائم بگوید: "دوستت دارم,دوستت دارم,دوستت

دارم" و من با صداش در خودم غرق شوم و بغض

کنم و آرام گریه کنم تا کلافه شوم و بگویم: "بس است

دیگر,بگو دوستت ندارم,بگو از تو متنفرم" و او با بغض

بگوید: "دوستت ندارم,از تو متنفرم" و من از شنیدن آنها

سبک شوم و بخندم و کیف کنم تا کرخ شوم و دوباره

هوس کنم آن صدا از پشت پنجره باز با ناز و خنده سرک

بکشد و آهسته بگوید"هرچه گفتم دروغ بود.دوستت

دارم" و من دوباره سنگین بشوم و کیف کنم و فرو بروم و

گریه ام بگیرد و دوباره بازی شروع بشود و من التماسش

کنم که بگوید دوستت ندارم و او بگوید"چون تو میخواهی

میگویم دوستت ندارم.بس که عاشقت هستم میگویم

از تو متنفرم تا بخندی"و بعد بپرسد"حالا راضی

شدی؟سبک شدی؟"

و من بگویم نه"رفتنت , آمدنت , خنده ات , گریه ات ,

آشتی ات , قهرت , عشقت , نفرتت , دوریت , نزدیکیت ,

وصالت , فراقت , صدایت , سکوتت , یادت , فراموشیت

, مهرت , کینه ات , خواندنت , نخواندنت و اصلا بودنت و

نبودنت سنگین است,سنگین است"

و بگویم" اتفاق تو از همان اول نباید می افتاد و حالا که

افتاده است دیگر نمیتوان آنرا پاک کرد یا فراموش کرد"


و او بگوید اما شاید پاک کنی باشد تا مرا برای همیشه

پاک کند:))