بچه ی شیطون

بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند. سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته

بود: فقط يکى برداريد. خدا ناظر شماست

در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود. يکى از بچه‌ها رويش نوشت: هر چند تا مى‌خواهيد

برداريد! خدا مواظب سيب‌هاست

 

 

بچه ی شیطون

عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس يادگارى بگيرد. معلم هم داشت همه

بچه‌ها را تشويق مي‌کرد که دور هم جمع شوند

معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد و

بگوئيد : اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيله

يکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: اين هم آقا معلمه، الان مرده.

 

 

 

دفتر زندگی

                                       سلام و ورق یازدهم:

هميشه دليل شادی كسی باش نه قسمتی از شادی او ؛ و هميشه قسمتی از غم كسی باش نه دليل غم او.

فقر و ثروت

                     عارف او را به کنار پنجره برد و پرسيد: چه مي بيني؟

گفت: آدم هايي که مي آيند و مي روند و گداي کوري که در خيابان صدقه مي گيرد .

بعد آينه بزرگي به او نشان داد و باز پرسيد: در آينه نگاه کن و بعد بگو چه مي بيني؟

گفت: خودم را مي بينم !

عارف گفت: ديگر ديگران را نمي بيني!

 

آينه و پنجره هر دو از يک ماده ي اوليه ساخته شده اند : شيشه.

اما در آينه لايه ي نازکي از نقره در پشت شيشه قرار گرفته و در آن چيزي جز شخص خودت را نمي بيني.

اين دو شي شيشه اي را با هم مقايسه کن :

وقتي شيشه فقير باشد، ديگران را مي بيند و به آن ها احساس محبت مي کند. اما وقتي از نقره(يعني ثروت) پوشيده مي شود، تنها خودش را مي بيند ..

 

تنها وقتي ارزش داري که شجاع باشي و آن پوشش نقره اي را از جلو چشم هايت برداري، تا بار ديگر بتواني ديگران را ببيني و دوستشان بداري…

 

 

اکبر اکسیر!

ملیحه می داند

من اگر بمیرم مریض خواهم شد

پس قبل از دفن

شربت و قرص و یک لیوان آب

و ساعت زنگدار برای هر 8 ساعت یک عدد

فراموش نشود

ضمنن به مرده شور بسپارید

این مرده را قبل از مصرف بتکانید

امکان دارد نمرده باشد

مگر نمی دانید در سرزمین ما

شاعرن بعد از مرگ ، زنده می شوند ؟!

 

از : اکبر اکسیر

---------------------------------------------------------

مثل اینکه اشعاری رو که با نام حسین ÷ناهی زدم صاحب داشته (شاعر دزدی!)

اون اشعار از آقای اکبر اکسیر بود {شایتم ها شایتم نه}

ذکاوت حکیم

در زمانی های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش در می‌رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند هر چه به دختر میگویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به باسنش بزند. به ناچار دختر هر روز ضعیف تر و ناتوان‌تر میشود تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم پدر دختر با خوشحالی زیاد قبول میکند و به طبیب یا همان حکیم میگوید شرط شما چیست؟ حکیم میگوید برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم شرط من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت گاو متعلق به خودم شود؟ پدر دختر با جان و دل قبول میکند و با کمک دوستان و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی می‌خرد و گاو را به خانه حکیم می‌برد حکیم به پدر دختر میگوید دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید. پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری میکند... از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور میدهد که تا دوروز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند. شاگردان همه تعجب میکنند و میگویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد. حکیم تاکید میکند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود. دو روز میگذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف میشود . خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم می آورد حکیم به پدر دختر دستور میدهد دخترش را بر روی گاو سوار کند. همه متعجب میشوند، چاره ای نمی‌بینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند بنابراین دختر را بر روی گاو سوار میکنند .حکیم سپس دستور میدهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند؟ همه دستورات مو به مو اجرا میشود، حال حکیم بهشاگردانش دستور میدهد برای گاو کاه و علف بیاورند گاو با حرص و ولع شروع می‌کند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر میشود، حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند؟ شاگردان برای گاو آب میریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم میشود و پاهای دختر هر لحطه تنگ و کشیده تر میشود دختر از درد جیغ میکشد
حکیم کمی نمک به آب اضاف میکند گاو با عطش بسیار آب می‌نوشد حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده میشود. جمعیت فریاد شادی سر می‌دهند دختر از درد غش میکند و بیهوش میشود. حکیم دستور میدهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند. یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری میشود و گاو بزرگ متعلق به حکیم میشود .آن حکیم ابوعلی سینا بوده است.
 

ریاضت های یک درس ....

سلام هم کلاسی های عزیز ! دلم تنگ شده بود یه مدت پست نذاشته بودم  در مورد درس محبوبتون (!!) ریاضی  یک سری تذکرات هست که استاد عبدالهی اصل  از من خواستند به اطلاعتون برسونم . که منم ایدر (اکنون، اینجا ) می رسانم :

 ۱ ) همگی تا ۲۷ مهر  به استاد ایمیل بزنند و خودشونو به عنوان دانشجوشون معرفی کنند

این هم ایمیل استاد صرفاً جهت اطلاع :

abdollahiasl@razi.tums.ac.ir


۲ ) کلاس باید به ۱۲ گروه ۱۰ نفره تقسیم بشه اونم باز تا تاریخ ۲۷ مهر

تبصره ۱: در هر گروه فقط ۱ نفر باشد که در کنکور کذایی سراسری ،  ۷۵ درصد به بالا زده باشد

تبصره ۲ : هم گروهی بودن دختران و پسران موردی ندارد .

۳ ) انتخاب موضوع پروژه می بایست تا تاریخ ۴ آبان انجام گرفته و به استاد گزارش شود .

به پیوست برای لج بازی با استاد که گفت از شعر متنفر هست شعری در باب ریاضی می زاریم که بگیم ...    آره !

 

باز هم خواب ریاضی دیده ام                     خواب خطهای موازی دیده ام

خواب دیدم خوانده ام ایگرگ زگوند       خنجر دیفرانسیل هم گشته کند

از سر هر جایگشتی می پرم                      دامن هر اتحادی می درم

دست و پای بازه ها را بسته ام                  از کمند منحنی ها رسته ام

شیب هر خط را به تندی می دوم         گوش هر ایگرگ و ایکس را می جوم

گاه در زندان قدر مطلقم                           گاه اسیر زلف حد و مشتقم

گاه خطها را موازی میکنم                      با توانها نقطه بازی میکنم

لشکر تمرین دارم بیشمار                        تیغی از فرمول دارم در کنار

ناگهان دیدم توابع مرده اند                  پاره خطها، نقطه ها ، پژمرده اند

در ریاضی بحث انتگرال نیست                    صحبت از تبدیل و رادیکال نیست

کاروان جذرها کوچیده است                       استخوان کسرها پوسیده است

از لگ و بسط نپر اثار نیست                        ردپایی از خط و بردار نیست

هیچکس را زین مصیبت غم نبود                   صفر صفرم  هم دگر مبهم نبود

آری آری خواب افسون میکند                       عقده را از سینه بیرون می کند

مردم از این y ,x  داد ،داد                             روزهای بی ریاضی یاد باد

 

 

مثل همیشه مرسی 

 

دفتر زندگی

                                             سلام و ورق دهم:

 محبت مثل سکه مي مونه که اگه بيفته تو قلک قلب ، نميشه درش آورد . اگرم بخوای درش بياری بايد اونو بشکونی .

هر چی عکس آناتومی

سلام :

واسه ی گرفتن عکسهایی که استاد هدایت پور سر کلاس تدریس میکنند به من یا نماینده ها یا آقای بهروزی مراجعه کنید  تا تا از طریق فلش فایلارو در اختیارتون بزاریم !

به دلیل حجم بالا دانلود کردن عکس ها براتون وقت گیر میشه و این راه را انتخاب کردیم تا دست رسیتون به عکس ها راحت تر باشه !!  

تکرار

درصد کمی ازانسان ها نود سال زندگی می کنند

مابقی یک سال را نود بار تکرار می کنند.

 

دفتر زندگی

                            سلام و ورق نهم از دفتر:

اگه خدا تا لب پرتگاه بردت ، بدون یا از پشت گرفتتت یا همون لحظه پرواز رو یادت می ده .

گروه ریاضی!!!!!

سلام همکلاسیای گلم!

راستش ما گروه ریاضیمونو تشکیل دادیم فقط پنج نفریم میخواستم ببینم کسی از شما هست که بخواد با ما همکاری کنه؟

راستی اعضای گروهمون خودمو خانم ها:مریم افشانی/فاطمه دهقانی/ندا کارگر/هانیه حسینی هستن.

ممنون میشم اگه همکاریتونو تو نظرات اعلام کنید

باتشکر