شیخ و مریدان(2)
* در روایات آمده است که روزی شیخی دل دردی داشتندی و به خود پیچیدندی به طوری که مریدان از امتحان آلی دادن وی نا امید گشتندی و فغان و ناله ها در بکردندی..که شیخمان می افتد..
به
پیش حکیمی رفت ولی او نتوانست درد وی را درمان کند...لیک لوله پیچان و چنگ
زنان در 16 آذر راه میرفتندی که شخصی (حالا چه مرد چه زن) دید زیبا رو.
فرد زیبا رو به وی نزدیک شدندی و گفتندی ترا چه دردیست ای شیخ؟ شیخ از حال
خود بگفت و فرد زیبا رو به وی اندرز ها داد...بدو گفت که آنچه بر سر دل
توست طعام نیست! سخنی ست بیجا و مکان و بیهوده که باید در شود. لیک باید به
مکانی بروی که آن را در کنی حال کجا بهتر از یک وبلاگ!
به تاپیکی برو و حرف
یا اسمایلی ای بیهوده در کن... شیخ به نت متصل شدندی و به تاپیکی رفتندی و
سخنی بیهوده با یک اسمایلی در کردندی....دل درد اون رفع گردیدندی و زندگی
به کام او شیرین شدندی
+ نوشته شده در جمعه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت توسط معصومه بقایی
|
برای شناسوندن خودمون نه می خوایم پر حرفی کنیم و نه خودستایی !!