* در روایات آمده است که روزی شیخی دل دردی داشتندی و به خود پیچیدندی به طوری که مریدان از امتحان آلی دادن وی نا امید گشتندی و فغان و ناله ها در بکردندی..که شیخمان می افتد..

به پیش حکیمی رفت ولی او نتوانست درد وی را درمان کند...لیک لوله پیچان و چنگ زنان در 16 آذر راه می‌رفتندی که شخصی (حالا چه مرد چه زن) دید زیبا رو. فرد زیبا رو به وی نزدیک شدندی و گفتندی ترا چه دردیست ای شیخ؟ شیخ از حال خود بگفت و فرد زیبا رو به وی اندرز ها داد...بدو گفت که آنچه بر سر دل توست طعام نیست! سخنی ست بیجا و مکان و بیهوده که باید در شود. لیک باید به مکانی بروی که آن را در کنی حال کجا بهتر از یک وبلاگ!به تاپیکی برو و حرف یا اسمایلی ای بیهوده در کن... شیخ به نت متصل شدندی و به تاپیکی رفتندی و سخنی بیهوده با یک اسمایلی در کردندی....دل درد اون رفع گردیدندی و زندگی به کام او شیرین شدندی