از زبان معشوق:

هوس تنهایی کرده ام.جای خلوتی میخواهم و صدای او

را که دائم بگوید: "دوستت دارم,دوستت دارم,دوستت

دارم" و من با صداش در خودم غرق شوم و بغض

کنم و آرام گریه کنم تا کلافه شوم و بگویم: "بس است

دیگر,بگو دوستت ندارم,بگو از تو متنفرم" و او با بغض

بگوید: "دوستت ندارم,از تو متنفرم" و من از شنیدن آنها

سبک شوم و بخندم و کیف کنم تا کرخ شوم و دوباره

هوس کنم آن صدا از پشت پنجره باز با ناز و خنده سرک

بکشد و آهسته بگوید"هرچه گفتم دروغ بود.دوستت

دارم" و من دوباره سنگین بشوم و کیف کنم و فرو بروم و

گریه ام بگیرد و دوباره بازی شروع بشود و من التماسش

کنم که بگوید دوستت ندارم و او بگوید"چون تو میخواهی

میگویم دوستت ندارم.بس که عاشقت هستم میگویم

از تو متنفرم تا بخندی"و بعد بپرسد"حالا راضی

شدی؟سبک شدی؟"

و من بگویم نه"رفتنت , آمدنت , خنده ات , گریه ات ,

آشتی ات , قهرت , عشقت , نفرتت , دوریت , نزدیکیت ,

وصالت , فراقت , صدایت , سکوتت , یادت , فراموشیت

, مهرت , کینه ات , خواندنت , نخواندنت و اصلا بودنت و

نبودنت سنگین است,سنگین است"

و بگویم" اتفاق تو از همان اول نباید می افتاد و حالا که

افتاده است دیگر نمیتوان آنرا پاک کرد یا فراموش کرد"


و او بگوید اما شاید پاک کنی باشد تا مرا برای همیشه

پاک کند:))