آخر اون همه لبخند و سرود   

                        چشم پر حسادت زمانه بود ...

پر از حس ، حس خوب ،حس لطیف ، حس نو ، حس غریب...

تازه شده بودیم ، به تازگی برگی نو از شاخه ای جوان ، شاخه ای از یک درخت ، درختی از یک باغ ، باغی پر از طراوت از دنیایی پر طراوت ...

مبهوت و گیج بودم ، مبهوت و گیج بودیم . همه ! با ترسی شیرین از رویارویی با دنیایی شیرین

تمام شور و نشاط و پویایی و بی تابی در یک کلمه جمع شده بود . آغاز !! آغاز یک راه ،راهی به بیکرانی یک رویا ، به بیکرانی افکار ما ...

می شد تو هر قدمی که برداشت ، جدید بودن رو لمس کرد ، حس کرد و فهمیدش . از یک نگاه خیره ، از مرواریدی بر گوشه ی چشم ، از دستانی بر هم فشرده ،از پای کوبی ای کودکانه ! از یک بهانه،یک نشانه ،از یک سلام...

توی جشن بودیم ، جشنی به مناسبت آغاز ما !همه بودند - از همه جا- دل تنگ و با آهی در دل ، حسرت می خوردند به ما .با ذوق و شوق  نگاهمان می کردند و زیر لب  می گفتند ، کاش این ها مثل ما نشوند ، کاش برایشان زود دیر نشود و کاش عادی شدن برایشان  هرگز معنا پیدا نکند .

و شد . از همون روز اول برگهای این شاخه سنگینی شون ، طراوتشون و رقص های دلبرانشون رو به رخ شاخه های دیگر کشیدند و با خودنمایی  باد را هم همراه خود ساخته بودند تا موافق شود !

خاطرم نیست که از کی و کجا  عاشقش شدم . عشقی که  " من و تو " ها را همگی "ما " کرد و یک حسی و یک رنگی را پراکنده ساخت.

آری ! دوباره عشق... که این بار دارو بود . شاید هم دارو شده بود . نقطه ی مشترکی که دایره ی وجودی ما رو ایجاد کرده بود و تک تک نقطه های سازنده اش را به سمت خود جذب می کرد . آمده بودیم - همگی - برای بودن ، برای ادای سهم خود از بودن ...

برای هم اما غریب نبودیم ، قریب بودیم ! نزدیک تر از هر کس دیگری نسبت به هم . خیلی زود به هم گره خوردیم . به هم عادت کردیم . و حس همکاری را در هم ایجاد کردیم .

تک روی ، تک نوازی برایمان معنا نداشت . می رفتیم.  با هم . به سر هر گذری ، هر درسی ، هر کلاسی ، هر ساعتی تا با هم از پسشان برآییم .

طراوات و تازگی تمومی نداشت . کوچک ترین اتفاق خاطر ه ی یک روزمان را می ساخت . توی قدیم هم احساس جدید را داشتیم .

ورق های هر روز گنجینه ای می شد اضاف بر گنجینه های ثبت شده در دلم و هرشب با دستانی لرزان و از روی اکراه صفحه ی عمر را ورق می زدم ! چون می دانستم تکرارش نشدنی است ولی اجبارش .....

در این میان اما زمان ، دوباره خودنمایی می کرد . سم پاشی شور و نشاط ما هم حتی نتواسنته بود تأثیری در ثمره ی زمان بگذارد و بالاخره حسودیش گل کرد !!

زود دست به کار شد . خیلی زود ! تا مارا در انتها ببیند . و در اون لحظه برای ما تنها سلاح ممکن برای مبارزه ، عشق بازی بود .

عشق بازی با خاطرات ، با خلق خاطرات ، با شب ها ، شبهای دراز امتحانی . گاهی تا صبح با خنده و دوستان ، گاهی تا صبح با خمیازه و گاهی تا صبح تنها با زل زدن به ورق پاره های جزوه !!!

بر کنج دیوار دلم تکیه داده بودم  ، خسته و ناامید ، نا امید از زمان و گذرش که بدجوری شکستم داده بود و نذاشته بود طعم تازگی را با زبان دلم مزه مزه کنم ، و منو به  یک انتها رسانیده بود . انتهای تازگی ، انتهای ترم یکی

گیج و منگ تو خودم جستجو می کردم و توی همون حال و هوای روزهای پایانی ، اسیر فکر و خیال شده بودم که یهو صدای گرم و پرشوقی منو به حال خودم آورد و زد پشتم و گفت : هی دوست نودی ! بت تبریگ می گم ! امروز روز اول توِ ! روز دانشگاه گردی ، روز آغاز ترم یک ِ یک نودی !!!!!

و ما ورودی نودی های داروی تهران

و ما ورودی نودی های داروی تهران

اولین عکس تکی که خودمون دست جمعی گرفتیم  !! دی









اولین عکس تکی که به صورت دست جمعی گرفتیم !! پردیس همت -