وچهل روز است كه خورشيد پيدا نيست...
وسيعلم الذين ظلموا اي ينقلب المنقلبون
و اكنون 40 روز ميگذرد كه داغ تو رابر سينه داريم و چقدر سخت است تماشاي كودكاني كه هرروزسراغ عموعباس را ميگيرند .. به دنبال علي اصغرند.. چگونه پاسخ دهمشان؟
-آقاي من كاروان سالار ميپرسد ازكدام راه برويم از سوي مدينه يا كربلا؟
-قافله سالار اين كاروان عمه ام زينب است ازايشان بپرسيد
- بانوي من كاروان سالار ميگويدازاينجا راه دوشاخه ميشود يكي ازكربلا وديگري از مدينه ميگذرد
ازكدام راه برويم؟
نام كربلا كاروان را آشفته مي كند.
- ازكربلا ميرويم.....
قافله سالار فرياد ميزند: به كربلا رسيديم.
ناگهان همه خود را ازناقه ها بر زمين پرتاب ميكنند آخر ديگر هرچه چشم ميگردانندمحرمي نميبينند كه زير بغلشان را بگيرد واز روي ناقه بر زمين بگذارد
چهل روز پيش حسين بودعباس بود علي اكبر بود قاسم جعفر و محمد و حالا از آنها جزقبرهايي بي نشان چيزي باقي نمانده...
همه به دنبال نشاني ازعزيزشان هستند عمه برادرم علي كجاست؟ عمويم عباس؟ قاسم؟..
زينب ناخودآگاه به سوي مقتل برادر ميرود و همه به او مينگرند اين زينب چهل روز پيش نيست گويي چهل سال بر زينب گذشته است كسي نميداند زينب چه نجوا ميكند با برادرش
از درد هايي كه بر او رفته... ازكودك سه ساله اي كه در خرابات شام تنهامانده... ازچشم هاي بسته كوفيان كه با وجود خورشيد به دنبال شمع ميگشتند...
زينب به ياد آورد: عبدالله تنها شرط من براي ازدواج باتوديدار هرروزه برادرم حسين است
و زينب اكنون چهل روز است كه برادر رانديده .
برسر تربت ما چون گذري همت خواه
كه زيارتگه رندان جهان خواهد بود
برای شناسوندن خودمون نه می خوایم پر حرفی کنیم و نه خودستایی !!