این یه داستان خیالیه..بخونید و از توهمات !! لذت ببرید..یه نفر تعریف میکنه که..

اول سال:
من:سلااام بچه هااا

جواب:نفر اول:سلام 

یه نفر دیگه:سلام 

 یه نفر از اون ور سالن:سلام 

یه نفر که تا حالا ندیده بودیش ولی بین بچه ها هست پس از هم کلاسی هاست:چه طوری؟

دوباره نفر اول:کجا میری؟

یه نفر که اسمشو هنوز نمیدونی ولی چهرش آشناست:کجا بودی؟ کی اومدی

نفر سوم:بابا بیاید بریم یه دور بزنیم دلمون گرفت از صبح فقط گفتیم خندیدیم..بریم یه کار باحال بکنیم

من:منم ببر!

 


اما الان:
من:(جلوی در)سلاااااااااام سلااااااااااام  سلام جوان ایرانی!

دودقیقه بعددوباره خودم: سلاااااااااااااام عرض کردم دوست عزیز

جواب: یه نفر از جمع سرشو بلند میکنه و ادمو ورانداز میکنه که ببینه می ارزه جواب بده یا نه! و بعد میگه بگیر بشین انقدر پرچونگی نکن!!

بعد انقدر تو لابی میگردم و هی دنبال یکی میگردم که حال حرف زدن داشته باشه..

الان بچه ها حتی حال "خسته نباشید استاد" گفتن هم ندارند