به بهانه ی اولین باران پاییزی ...
دو باره باران ، دو باره زندگی در خزان
دو باره عاشقی ،دوباره دیوانگی !!
روز قدرت نمایی و جولان دادن پادشاه بود . یک ماهی میشد که به زمین بازگشته بود اما خستگی راه تا اون روز خانه نشینش کرده بود . لباس نارنجی وتاج پادشاهی اش اون رو دلربا ترین شاه روزگار کرده بود . بالاخره از کاخ چوبی نم دارش بیرون آمد و به سمت کالسکه رهسپار شد . درختان همچون سربازان با سرانی تراشیده و لباسی یک دست و قامتی صاف آماده باش ایستاده بودند . سرو هم با همه ی درجاتش آنجا بود . برگ های سبزی که از فرط هیجان و استرس صورتشان زرد شده بود آرام آرام از آغوش مادرانشان جدا می شدند و با رقصی دلربا در جلوی شاه عرض اندام می کردند . طنین صدای باد نیز در میان رقص برگ های رنگارنگ زیبایی را دوچندان کرده بود . در چشمان شاه اما چیز دیگری نمود و ارزش داشت . کالسکه ! آری ، کالسکه ی تیره و زیبایی که برای او آماده شده بود . با سوار شدن پادشاه بر کالسکه ی ابری ، اسب ها شروع به حرکت کردند . اما این بار بدون هیچ تازیانه ای !! دیگه وقتش رسیده بود . همه ی چشمان منتظر نگاهشان را به عصای شاه دوخته بودند و می خواستند خواسته شان براورده شود ، و شد ...
باران بارید .... مثل همیشه زیبا ، بلوری ، خنک ، بی آلایش و فروتنانه

آسمان هر قطره اش را می بوسید و به پایین می فرستادش ـ به پیش ما ـ که بیش از همه محتاجش بودیم .
و اما من ، سردرد شیرینی داشتم . خوشحال شدم و با خبر !! با خبر از آغاز یک لحظه پر از عشق .آخه همیشه سرم درد می کرد برای باران و دیوانه باز ی های توی باران !!
به استقبالش رفتم . اما نه ! باران به استقبال من آمده بود . با یه سبد پر از قطره های های کوچولو و دوست داشتنی !!
تو اون حس و حال یه لحظه به اطرافم نگاه کردم . شلوغ بود . خیلی .یه جورایی هرج و مرج شده بود . " وای بارون گرفت ، الانه که خیس شیم . بدو بدو بریم "
من اما ایستاده بودم . مات و مبهوت عظمتش بودم و پاهام می لرزید . نگاهم به آسمان بود و پادشاه را می دیدم که با لبخندی دوست داشتنی از من پذیرایی می کرد .اولین قطره باران که به چشمانم خورد حسمو دگرگون کرد . سبک شده بودم . انگار همه ی سیاهی ها و کینه ها و غصه های دلمو شسته بود از وجودم . پلک می زدم ثاینه ها ! تا باور کنم خواب نیست این رویای شیرین . صدای شر شر باران پیوند می داد تپش های قلبم را با مهربانی ها ، با صداقت ، با یکرنگی، با صمیمیت ، با عشق ...
سر خوش و مست تماشای باران بی اختیار دویدم . با نهایت سرعت !! دست هایم دو بال من برای پرواز شده بودند و ذهنم خالی از فضای زمین میشد . تالاپ تالاپ تالاپ !!!! گام بر می داشتم و محکم می دویدم تا وقت پرواز برسد.
میان اون حس قشنگ صدای خشن و آزار دهنده ای گوشم را پیچاند و خلوت من و باران را به هم زد . "" آخه پسر مگه تو دیوونه ای؟!! می خوای خودکشی کنی اینجوری اومدی زیر بارون اونم این موقع شب ؟؟!! سرما خوردی افتادی رو دستم جواب خونوادتو چی بدم ؟!! زودی بیا تو !! ""
آخ ! یادم نبود در هوای بارانی اجازه ی پرواز داده نمیشه .اما حسم را چی کار باید می کردم؟! سرم را بالا گرفتم، صدایم را تا جایی که می شد بلند کردم و فریاد زدم : آره من دیوانم . دیوانه ی این حس ، این پاکی ، این ترنم ، این لطافت ، این رهایی ، این عشق ، این .... باران !!!

برای شناسوندن خودمون نه می خوایم پر حرفی کنیم و نه خودستایی !!