چای ...
بیا ... بنشین ... برایت یک فنجان چای ریخته ام، با چند قطره بهارنارنج
با همان طعم قدیمی مثل چای های خانم جان !
به دل نگیر اگر همیشه با چای از تو پذیرایی می کنم، میزبان نظرتنگی
نیستم اما، چای مرا عجیب یاد تو می اندازد.
تو درست مثل چای می مانی، تلخ اما گرم !
هزاران قند و شکر و نبات و شکلات را کنار تو تجربه کرده ام، شیرین
نمی شوی.
تو هم مثل چای تیره ای، همیشه گرفته !

اما هیچ چیز در یک عصر زمستانی،کنار پنجره اتاق جای نوشیدن یک
فنجان چایگرم را نمی گیرد، درست مثل تو، نمی توان از تو گذشت،
بدون تو هیچ چیز و هیچ کس تنهایی هایم را پر نمی کند.
چای که نباشد سردرد می گیرم، تو که نباشی سردرگم می شوم ،
میان روز و شب، میان زندگی و مرگ ...
بیا ... بنشین ... این بار چای با چندقطره بهارنارنج برایت ریخته ام ...
بنوش ...
شاید طعم تلخ تو هم عوض شد!
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۲ ساعت توسط بهاره لکی
|
برای شناسوندن خودمون نه می خوایم پر حرفی کنیم و نه خودستایی !!