بیا ... بنشین ... برایت یک فنجان چای ریخته ام، با چند قطره بهارنارنج

 با همان طعم قدیمی مثل چای های خانم جان !

به دل نگیر اگر همیشه با چای از تو پذیرایی می کنم، میزبان نظرتنگی 

نیستم اما، چای مرا عجیب یاد تو می اندازد.

 تو درست مثل چای می مانی، تلخ اما گرم !

هزاران قند و شکر و نبات و شکلات را کنار تو تجربه کرده ام، شیرین

 نمی شوی. 

تو هم مثل چای تیره ای، همیشه گرفته !



اما هیچ چیز در یک عصر زمستانی،کنار پنجره اتاق جای نوشیدن یک 

فنجان چایگرم را نمی گیرد، درست مثل تو، نمی توان از تو گذشت،

 بدون تو هیچ چیز و هیچ کس تنهایی هایم را پر نمی کند.

چای که نباشد سردرد می گیرم، تو که نباشی سردرگم می شوم ، 

میان روز و شب، میان زندگی و مرگ ...

بیا ... بنشین ... این بار چای با چندقطره بهارنارنج برایت ریخته ام ... 

بنوش ...

 شاید طعم تلخ تو هم عوض شد!